تبليغاتX
پنجره ی اترک
داستان

نمی دونم شب پیش کجا بودی چون خونه نیومدی ومن باز نگرانت بودم که...

ولی ساعت ۱۰صبح بود که آمدی خونه از شدت خوشحالی به دوستم اس ام اس زدم

که آقای همسایه برگشت. دیگه تا آخر شب ندیدم که از خونه بیرون بری ولی 

حدود ساعت یازده شب تو آشپزخانه بودم ٬داشتم به غذاها ناخونک می زدم 

که احساس کردم تو پارکینگتون یک نفر رو دیدم ٬وقتی خودم رو رسوندم پشت پنجره

دیدم صندوق عقب ماشینت رو زدی بالا ودرهای ماشینت رو باز کردی ٬صدای ضبط

ماشین واسه چند لحظه رفت بالا

با شدت دویدم ودوستم رو خبر کردم با هم شروع کردیم به دیدن٬تمام ماشین رو پر از

کارتون کردی نمی دونم تو کارتون ها چی بود ولی هر چی بودن مشخص بود که

سبک بودن چون خیلی راحت حملشون می کردی.

ما فکر کردیم اینها رو بار زدی واسه فردا صبح ولی ... ولی همون موقعه راه افتادی

و رفتی قبول داشته باش که مشکوک می زدی

ولی هر چی بود و هر کاری داشتی یک ساعته تموم شد و زود برگشتی خونه. و من

و من ماندم با علامت های سوال زیادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:24  توسط سایه عبادتی | 

با مسخره بازی از سر بیکاری ویا از روی شیطنت جوانی شروع شد .

بار اول که دیدمت داداشم تو رو نشونم داد.زیاد بهت توجه نکردم چون تو هم

مثل بقیه همسایه ها بودی ولی نمی دونم چرا یواش یواش رفتم تو نخت که کِی

مییایی خونه؟کی میری؟چه کاری می کنی ؟چی می پوشی ؟و...

همین شد که الان حدود یک ماهِ که هر وقت پشت پنجره هستم ومی بینمت

حواس ام بهت جمع میشه که چه می کنی وچه نمی کنی ٬هر وقت صدای

ماشینت  میآدمی پرم که ببینم خودت هستی یا نه ٬الان که دارم این رو می نویسم

صدای ماشین می یاد شبیه صدای ماشین خودته بذار ببینم .

آره خودتی ٬خود خودت  خیلی خوشحالم که اومدی نگران بودم از اینکه نکنه امشب

هم مثل دو شب پیش خونه نیایی ٬اگر خونه نمی اومدی کجا می تونستی رفته

باشی...

شبها که می یایی خونه خیلی خسته هستی ٬این رو می شه کاملا از چهره ات

تشخیص داد.

نمی دونم چه کاری می کنی ولی یک روز خواهم فهمید.

خلاصه دیشب بود که با دوستم تصمیم گرفتیم کار فوق العاده ای بکنیم ٬کاری که

شاید کسی به فکرش هم نرسه ٬شک ندارم که حتی تو هم نمی تونی فکرش رو

بکنی .

نوشتن داستان زندگی خودت به عنوان آقای همسایه از پشت پنجره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:16  توسط سایه عبادتی | 

من نه نویسنده ام و نه استعداد نوشتن دارم . من فقط یک دانشجوی ساده ی گیاهان دارویی هستم که تصمیم دارم اولین تجربه ی نویسندگی ام رو قدم به قدم در معرض نمایش شما بگذارم . تا از نظرات دوستان مجازی ام برخوردار بشوم .

نوشتن من در حقیقت واقعیتهای زندگی یکی از همسایه هایم از نگاه من واز پشت پنجره ست . امیدوارم روزی که نویسنده ی خوبی شدم این همسایه داستان زندگی خودش را از این وبلاگ بخواند .

حالا یه سئوال: اگه شما جای اون همسایه بودید و یکی شما رو از پشت پنجره نگاهش هر روز  میدید وداستانتون رو مینوشت چه احساسی داشتید .؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 0:29  توسط سایه عبادتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می دونی قشنگی زندگی به چی هست؟
این که تو بی خبر باشی یکی به خاطر تو با خدا راز ونیاز می کنه.

نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
باران رویا
اصغر معصومی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM